حقیقتامو میگم
سلام بر همه خوبا و مهربونا ايا كسي هنوز از اينجا رد ميشه ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 9:20  توسط سپی  | 

مدت طولانيه كه در گير كمرم هستم و واقعن روزاي سختي بود ، مخصوصن دوهفته اول كه نميتونستم از خونه برم بيرون ، و بايد استراحت مطلق ميكردم تا تورم از بين بره .....

بعد از اتمام چهارده روز ، دقيقن روز شانزدهم از اين دوره بود كه رفتم  پيش دكتر كايروپركتيكم و ايشون براي نوار عصب گرفتن از پام دوباره معطلم كرد ، و با اينكه خوشبختانه عصباي پام تقريبن اسيب نديدن اما ايشون خيلي رك گفتن كه نميتونن كاري انجام بدن وبهتره عمل كنم ! حالا من نميدونم اين اقاي محترم چرا از شهريور ماه اينو بهم نگفتن ....

خلاصه الان چهار جلست پيش يكي از بهترين كايروپركتيكاي تهران ميرم و خيلي راضي هستم ؛ هر چند براي گفتن اينكه خوبم ، خيلي زوده اما من يه تغييرات خوبي رو حس ميكنم كه اميدوارم توهم نباشه .....

########

 اول از خواهر شوهر بگم كه خيلي لطف كرد و چند باري تلفني حالم رو پرسيد اما محبت ميكرد و سه چهار باري برامون غذا فرستاد ، اخه بدبختي اينجا بود كه حميد هم يك هفته توي دوران استراحت من به شدت كمر درد داشت و نرفت سر كار و ور دل من ناله ميكرد .... خلاصه كه دو تايي ناقص افتاده بوديم گوشه خونه ...

از عفي ميخوام بگم كه روز دهم تازه يه تماسي گرفت ! اونم چجوري : يه روز عصر زنگ زد به موبايل حميد و احوالپرسي ميكردن ، يه دفعه ديدم حميد گوشي رو اورد كه بيا خانم محترم پشت خطن .... دو سه جمله حال و احوال معمولي كرد و خدافظ ! 

تا اينكه حميد هم كمر درد شد و سه چهار روز از خونه نشين شدنش گذشته بود كه با پدرشوهر اومدن عيادت بچشون ! البته يادم رفت بگم كه خود پدرشوهر يواشي يه روز ده دقيقه اومد ديدنمون !

 عفي توي يه ظرف به اندازه دو تا كفگير برنج و پنج شش تا قاشق هم خورشت قورمه سبزي اورده بود ! با دمپايي هاي بيرونش خيلي ريلكس اومد توي خونه ! با اينكه ميدونه من از اين كار نفرت دارم و در ضمن هيچكي توي خونه خودش جرات اين كارا رو نداره .....

چون حميد هم نتونسته بود چند روز بره بيرون ، ميوه نداشتيم .... نتونستيم پذيرايي جز شيريني و چائي از خانم والده دراكولا بكنيم ! 

فردا صبحش طفلك پدر شوهر با كلي ميوه هاي فصل اومد دم خونه ، داد بهمون و رفت ...... بازم يواشكي .....


خلاصه كه به حميد ميگفتم كه فقط منو تو توي اين دنيا به درد هم ميخوريم ، خانواده تو كه اينطورين و اون از مادرت كه فلان كارو نميكنه كه گشنش نشه و اونم از بابات كه مثل چي از اون زنه ميترسه ..... خانواده منم كه شمالن و بهتره چيزي نگم از خودخواهي هاي خواهرم .... فقط يه دوست خوب دارم كه چند باري خواهرانه اومد و به دادمون رسيد ....

اينو واقعن از ته قلبم ميگم كه اميدوارم هيچكي محتاج كسي نباشه و خدا هميشه ادما رو زوج كنارهم قرار بده تا شريك غم و غصه همديگه باشن ......

دوستتون دارم دوستاي عزيزم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:49  توسط سپی  | 

 ميخوام بنويسم و بگم از حسي كه كهنه شد از روزاي خوش و صبوري از جواني و سرخوشي و بيخيالي ....

بدبختانه وقتي حسي در ادم كشته ميشه ، لايه ديگه اي از روح به وجود مياد و شخصيتي نو ....  ولي تا مياي به پوسته جديدت عادت كني ، وقت تغييري نوست ....

زندگي و شرايطم منو خيلي دچار شگفت زدگي ميكنه و تا ميخوام خودم رو جمع و جور كنم ، ميبينم كه فصل جديدي شروع شده ....

شبها بدون استثنا كابوس ميبينم ، كابوس و ترس از مسائلي كه طي روز باهاش درگيرم، شبها در غالب هيولا توي خوابم ظهور ميكنن ... با تپش قلب بيدار ميشم و ميخوام خدا رو شكر كنم كه كابوس بود اما ميبينم از صبح كه بيدار ميشم تا شب خودش يه پا كابوسه ....

##########

ديشب يه صحنه وحشتناكي دم خونم ديدم كه بسيار منو تكون داد و ميتونم بگم يه پوست اندازي اساسي كردم ......:

تنها بودم حدود دوازده و نيم بود ، اول صداي ترمز بعد عربده يه مرد و بعد گاز ماشين و بعد سكوت ....

يه نفر زد به يه عابر و از صحنه فرار كرد !!!!

وقتي رسيدم دم پنجره ، پسر جووني رو ديدم كه دراز به دراز وسط خيابون خوابيده بود ..... فقط سرمو از پنجره كردم بيرون و هوار ميزدم : اقا اقا 

ميترسيدم ماشينايي كه با سرعت ميرن، از روش رد بشن .....

همسايه ها رو ميديدم كه دم پنجره هاشون دارن فقط نگاه ميكنن ، با گريه و هق هق زنگ زدم به ص د و ده و بعد اورژانس ، همسايه ها هم اومده بودن پايين و جلوي ماشينايي كه با سرعت رد ميشدن رو ميگرفتن ، روش پتو انداختن و تا اومدن اورژانس مراقبش بودن .... من اما اين بالا از زور گريه و هق هق به خودم ميپيچيدم و تا وقتي ديدم به هوش اومد بينهايت نگران و پريشون بودم .....

خدا رو شكر زنده بود

ميدونم هر روز كلي انسان اينشكلي تصادف ميكنن و جونشونو از دست ميدن ولي من واقعن تحمل ديدن اين صحنه رو نداشتم...

اولش كه تا چند ثانيه دور از جون زبونم لال فكر كردم حميده ، واقعن ميخواستم از پنجره خودمو پرت كنم .... ولي واقعن من خيلي ضعيف شدم كه نميتونستم خودمو كنترل كنم ، اون ادم يه غريبه بود اما من اين بالا قلبم داشت ميتركيد براش .....

حميد كه برگشت و خوابيد ، يواشي دستاشو ميبوسيدم و خدا رو شكر ميكردم كه دارمش ، بوش ميكردم و گريه ميكردم ....

واقعن وقتي فكرش رو ميكنم كه دنيا و زنده موندن به مويي بنده ، از خودم خجالت ميكشم كه قدر زندگيم و فرشته اي كه خدا بهم داد رو ندونستم ....

خودم رو و ذهن پاكم رو با افكار كثيف و الوده دست به گريبان كردم و از انسانيت فاصله گرفتم ، نتونستم فرد مفيدي باشم و تنها دغدغم حرفاي پوچ و بي اساس شد ....

اميدوارم از صحنه هاي درد اور ديشب بزرگترين درسهاي زندگيم رو بگيرم.


########

دوستان عزيزم من اينجا مينويسم واسه دل خودم ولي واقعن وجود شما و پياماتون به من انرژي بي حد ميده ... چند روزيه درگير خوندن خاطرات گذشتم هستم و اين به شدت دگرگونم كرده ، هر دم پياماتونو ميخونم كه چقدر توي اون زمانها بهم محبت داشتيد و تنهام نميزاشتيد و كلي بهم روحيه ميداديد، واقعن بزرگترين نعمت بود داشتن همراهاي خوبي مثل شما . از خيلي هاتون بيخبرم و انگار وبلاگاتون رو بستيد ، نام نميبرم تا در حق كسي كم لطفي نشه اما يه بار ديگه ميخوام اينجا بگم كه به داشتنتون و وجودتون افتخار ميكنم.

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:4  توسط سپی  | 

 ميخوام بنويسم و بگم از حسي كه كهنه شد از روزاي خوش و صبوري از جواني و سرخوشي و بيخيالي ....

بدبختانه وقتي حسي در ادم كشته ميشه ، لايه ديگه اي از روح به وجود مياد و شخصيتي نو ....  ولي تا مياي به پوسته جديدت عادت كني ، وقت تغييري نوست ....

زندگي و شرايطم منو خيلي دچار شگفت زدگي ميكنه و تا ميخوام خودم رو جمع و جور كنم ، ميبينم كه فصل جديدي شروع شده ....

شبها بدون استثنا كابوس ميبينم ، كابوس و ترس از مسائلي كه طي روز باهاش درگيرم، شبها در غالب هيولا توي خوابم ظهور ميكنن ... با تپش قلب بيدار ميشم و ميخوام خدا رو شكر كنم كه كابوس بود اما ميبينم از صبح كه بيدار ميشم تا شب خودش يه پا كابوسه ....

##########

ديشب يه صحنه وحشتناكي دم خونم ديدم كه بسيار منو تكون داد و ميتونم بگم يه پوست اندازي اساسي كردم ......:

تنها بودم حدود دوازده و نيم بود ، اول صداي ترمز بعد عربده يه مرد و بعد گاز ماشين و بعد سكوت ....

يه نفر زد به يه عابر و از صحنه فرار كرد !!!!

وقتي رسيدم دم پنجره ، پسر جووني رو ديدم كه دراز به دراز وسط خيابون خوابيده بود ..... فقط سرمو از پنجره كردم بيرون و هوار ميزدم : اقا اقا 

ميترسيدم ماشينايي كه با سرعت ميرن، از روش رد بشن .....

همسايه ها رو ميديدم كه دم پنجره هاشون دارن فقط نگاه ميكنن ، با گريه و هق هق زنگ زدم به ص د و ده و بعد اورژانس ، همسايه ها هم اومده بودن پايين و جلوي ماشينايي كه با سرعت رد ميشدن رو ميگرفتن ، روش پتو انداختن و تا اومدن اورژانس مراقبش بودن .... من اما اين بالا از زور گريه و هق هق به خودم ميپيچيدم و تا وقتي ديدم به هوش اومد بينهايت نگران و پريشون بودم .....

خدا رو شكر زنده بود

ميدونم هر روز كلي انسان اينشكلي تصادف ميكنن و جونشونو از دست ميدن ولي من واقعن تحمل ديدن اين صحنه رو نداشتم...

اولش كه تا چند ثانيه دور از جون زبونم لال فكر كردم حميده ، واقعن ميخواستم از پنجره خودمو پرت كنم .... ولي واقعن من خيلي ضعيف شدم كه نميتونستم خودمو كنترل كنم ، اون ادم يه غريبه بود اما من اين بالا قلبم داشت ميتركيد براش .....

حميد كه برگشت و خوابيد ، يواشي دستاشو ميبوسيدم و خدا رو شكر ميكردم كه دارمش ، بوش ميكردم و گريه ميكردم ....

واقعن وقتي فكرش رو ميكنم كه دنيا و زنده موندن به مويي بنده ، از خودم خجالت ميكشم كه قدر زندگيم و فرشته اي كه خدا بهم داد رو ندونستم ....

خودم رو و ذهن پاكم رو با افكار كثيف و الوده دست به گريبان كردم و از انسانيت فاصله گرفتم ، نتونستم فرد مفيدي باشم و تنها دغدغم حرفاي پوچ و بي اساس شد ....

اميدوارم از صحنه هاي درد اور ديشب بزرگترين درسهاي زندگيم رو بگيرم.


########

دوستان عزيزم من اينجا مينويسم واسه دل خودم ولي واقعن وجود شما و پياماتون به من انرژي بي حد ميده ... چند روزيه درگير خوندن خاطرات گذشتم هستم و اين به شدت دگرگونم كرده ، هر دم پياماتونو ميخونم كه چقدر توي اون زمانها بهم محبت داشتيد و تنهام نميزاشتيد و كلي بهم روحيه ميداديد، واقعن بزرگترين نعمت بود داشتن همراهاي خوبي مثل شما . از خيلي هاتون بيخبرم و انگار وبلاگاتون رو بستيد ، نام نميبرم تا در حق كسي كم لطفي نشه اما يه بار ديگه ميخوام اينجا بگم كه به داشتنتون و وجودتون افتخار ميكنم.

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:4  توسط سپی  | 

هوا گرفتست و ابريه اما من عاشق اينجور اسمونام اصلن هم دلم نميگيره ، كلن روزاي ابري رو به افتابي ترجيح ميدم ....

هفتمين روز از خونه موندن و دراز كشيدنم ميگذره و من واقعن دلم واسه پياده روي و تره بار و خيابون و ادم ديدن تنگ شده ولي چاره اي نيست و يك هفته ديگه اين وضعيت ادامه داره......

يه مدتيه به شدت با حميد مشكل پيدا كردم و دعواهامون بيشتر از قبل شده ... نميدونم شايد من زيادي عصبي و گير شدم بهش ....

راستش خانوادش هم خيلي روي اعصابم هستن و واقعن نميخوام ببينمشون و سر اين مسئله با حميد صحبت كردم و اونم قبول كرد كه ديگه منو به زور به اون خانه غم و اندوه كه ياداور سالها زجر و عذاب و تحمل انواع و اقسام توهينهاست نبره ......

ديگه اينكه خانوادش هنوز هم تلفني احوالي ازم نپرسيدن ! و حتي ديروز عفي كله پاچه پخته بود وهمه رو دعوت كرده بود !!!!!!!!!! منم توي خونه تنها بودم تا مامانم برسه ....

يه مسئله ديگه كه يادم رفته بود بگم :

چند وقت پيشا عفي به حميد ميگه : پنج ميليون توي بانك دارم كه سپرده پنج سالست ؛ مال تو ! ولي تا وقتي من زندم نبايد خرجش كني !!!!!

اين در حاليه كه پنج ميليون تومن به نام خودشه ! خخخخخخخخخخ

كلي مسخرش كردم و حميد هم ناراحت شد .... واقعن نوبره اين عفريته

@@@@@@@@

اين مدت هي خاطرات گذشته رو ميخونم و اعصابم به هم ميريزه ، من چه صبري داشتم به خدا .....

تحمل اون ريخت نحس و شنيدن صداش واقعن هر روز من چطوري تحمل ميكردم ، قضيه پولمون كه شهرام نداشت بده و اومدن ويدا و حساس شدن من به رابطش با شوهرم و بعد پاره شدن تاندوم پاي حميد و سه ماه خونه نشين شدنش و بعد اومدن برادر عفي از امريكا و تصادف مادرم ...... واقعن من يه پديده استثنايي بودم كه منفجر نشدم ...

***********

هر سال اين موقع با خانوادم ميريم دوبي ولي امسال فكر كنم با اين وضعيت من همه چي كنسل بشه !!!!!! و اين خيلي بده چون به شدت به مسافرت احتياج دارم .....

از خونه موندن و خوابيدن واقعن خسته شدم

كاش يه برفي باروني بياد بلكه روحيمون عوض بشه

از پنجره بيرون رو تماشا كنم و انرژي بگيرم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 16:27  توسط سپی  | 

زندگي به همون شكل سابق داره ميگذره ، من توي تختم دراز كشيدم و چهارمين روز از استراحت مطلق بودنم رو ميگذرونم ....

خيلي حوصلم سر ميره و از اينكه مجبورم بخوابم و ديگران كارهامو انجام بدن بدجوري كلافه و عصبي هستم طوري كه ديشب فوران كردم ....

همه ادما روزاي سخت توي زندگيشون زياد داشتن و فقط با صبر ميشه از اين مرحله گذر كرد ! چاره ديگه اي هم نيست ....

توي اين مدت فرصت زيادي دارم كه مطالعه كنم و يا به چيزاي بد و خوب فكر كنم راستش دلم ميخواد به عنوان زبان سوم فرانسه ياد بگيرم ، انگليسي و تركيش ميتونم صحبت كنم البته كه كلي اشكال دارم ولي واقعن چند وقتيه به زبان فرانسه بيشتر فكر ميكنم ، حتي يه برنامه به نام doulingo رو دانلود كردم كه مرحله به مرحله بهت با شكل و تلفظ و به زبان انگليسي ، هر زباني رو كه بخواي تدريس ميكنه ...

اميدوارم اين تنبلي رو كنار بزارم و جدي تر به اين مسئله توجه كنم ....

*******

از خانواده حميد بگم كه توي اين مدت فقط جاري هام دلسوزانه بهم زنگ ميزنن و محبت ميكنن، يه بارم خواهرشوهر زنگ زد كه اونم واسه خودش داستاني بود !

يكشنبه به حميد زنگ زده بود و نميدونم در مورد چي پچ پچ ميكردن ! با اينكه شنيدم حميد در مورد وضعيت جسميم داره باهاش صحبت ميكنه اما حتي يك كلمه هم نگفت گوشي رو بده با سپي سلام عليك كنم !

تا اينكه دوشنبه محبت كرد و تماس گرفت !

اما عفي و شوهرش حتي يك بار هم زنگ نزدن !!!!!

تا ديروز كه بدبختانه مجبور شدم خودم زنگ بزنم خونه مادرشوهر سابق ؛ حميد خونه نبود و موبايلشم جا گذاشته بود منم كار واجبي باهاش داشتمو مجبورن تلفن كردم خونشون و عفريته گوشي رو برداشت ، نه حالي نه احوالي فقط متلك گفت كه : خوبه واسه خودت استراحت ميكني ، خوش به حالت !!!!!!!!!

منم چيزي نگفتم ، راستش ديگه نميتونم دهن به دهنش بزارم و جوابشو بدم ، اصلن در شخصيت خودم نميبينم كه بهش اهميت بدم ، سريع ازش خداحافظي كردم ....

خدايا چطوري و با چه زبوني ازت تشكر كنم كه از اون باتلاق كشيديم بيرون ؟ خدايا خيلي ازت ممنونم

@@@@@@@

دوستان و همراهان عزيزم ممنونم منو با كامنتاتون تنها نميزاريد و دوست دارم بدونيد كه خيلي دوستتون دارم و واقعن اگه برام سخت نبود و به كمرم فشار نميومد، تك تك كامنتا رو جواب ميدادم ...

دوستي پرسيدن خونه رو چي كار كردي كه بايد بگم خوشبختانه قرارداد رو با مبلغ بيشتر پدرم تمديد كرد... خدا رو شكر از شر اسباب كشي خلاص شدم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 13:4  توسط سپی  | 

سلام به همه دوستان عزيز و. مهربونم

امروز يه روز افتابيه منم يه سپيه در حال استراحت مطلقم !

از روي تختم به اسمون نگاه ميكنم و سعي ميكنم به چبزاي خوب فكر كنم و خدا رو هر لحظه شكر ميكنم كه خانواده و دوستاي بينظيري دارم كه توي هر شرايطي كنارمن و به شدت بهم انرژي ميدن .....

ديروز وقت دكتر و متخصص ستون فقرات داشتم ، بهم گفتن كه ديسكم خيلي اوضاعش خرابه و بأيد عمل بشم !!!!! ولي دو هفته بايد استراحت مطلق باشم تا ببينن تغييري ايجاد ميشه يا نه ..... 

استراحت مطلق به اين معينه كه دو هفته فقط أجازه دستشويي رفتن دارم و بس ! حتي دكتر گفت هفته اول حمام هم نرو .........

خيلي اعصابم به هم ريخته بود ديشب ولي امروز برأي من شروعي تازست ، چونكه ميخوام بدون عمل و جراحي خوب بشم ، و تنها رآهم دراز كشيدنه .....

خدا رو شكر حميد كنارمه و كارام رو انجام ميده تا مامان و بابا بيان پيشم 

@@@@@@@@

مدتيه پدرشوهر اسبق خيلي خزعبلات بارمون ميكنه چون حميد به ندرت بهشون سر ميزنه من هم كه دو يا سه هفته يه بار قدم روي چشمشون ميزارم و يه ساعتي ميرم خونشون ،،، خلاصه كه همش زنگ ميزنه و حميد رو متلك بارون ميكنه ، تا اينكه :

جمعه شب رفتيم يه دوري بزنيم كه يه دفعه حميد جان با ترس و لرز أجازه گرفت كه سر خر رو كج كنه به سمت خونه عفي ..... رفتيم و ديديم كه خواهرش هم اونجاست ....

بآباش كه مثل سگ هار نشسته بود و اصلن حرف نميزد ، من هم به هيچيم نبود و نيگاشم نميكردم .... هيچ كدومشون رو ، اممممما عفي خيلي مهربوني ميكرد باهام و من خودم از رفتار سردم باهاش خجالت ميكشيدم .... در ضمن سرما هم خورده بودن و منم وحشت داشتم مبادا ازشون بگيرم،،،،

كلن دو دقيقه هم باهاشون معاشرت نكردم و يا تي وي ميديدم و يا سرم با گوشيم گرم بود... يه دفعه پبرمرد فسيل برگشته ميگه: بعد از اينهمه مدت اومدي سرت همش با موبايلت گرمه؟ باريكلا.... 

مردك دايناسور قهر كرد رفت توي اتاقش ........ جالبتر اينجاست كه هيچكي ناراحت نشد بلكه اجمعين نفس راحتي كشيدن ،،،، عفي گفت: وقتي حميد تلفن ميكنه و پيرمرد شروع به ناله ميكنه كه چرا به ما سر نميزني ، عفي باهاش دعوا ميكنه كه چرا اصرار ميكني! هر كي دلش بخواد مياد( متلكي بود كه در حين تعريف ماجرا به من انداختا ) و پيرمرد هم نامردي نميكنه و زير يه خم گوشي رو ميگيره و محكم ميكوبه به شيكم مادرشوهر ....

خيلي دلم برأي عفي سوخت ، خيلي كه نه ! 

خلاصه كه پيرمرد ديد كسي تحويلش نميگيره خودش برگشت به سالن... ما هم دو ساعتي بوديم و برگشتيم خونه.... 

مثل مهمون رفتم مثل مهمون برگشتم ، حتي أستكان چايي كه خواهرشوهر برام ريخت رو نشستم ....

@@@@@@@@&

دوستان عزيزم 

همه پياماتون رو ميخونم ، ممنونم كه تنهام نميزاريد

فكر ميكنم اين دو هفته كه استراحت مطلقم ، تلافي اين مدت پست نزاشتن رو دربيارم! 

لطفن و خواهشن كساني كه رمز نوشته هاي سابق رو ميخوايد به ايميلم ايميل بزنيد متاسفانه نميتونم به وبلاگلتون بيام و رمز رو بزارم 

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ساعت 10:40  توسط سپی  | 

جند رویه که مرور کردن خاطرات گذشته و خوندن پستهای قبلی و روزنوشته هام مثل خوره افتاده به جونم ! شب و نصفه شب این گوشیم دستمه و هی برمیگردم و به عقب و میخونم و میخونم !

راستش شاید چون عده ای از دوستان مشغول خوندن خاطراتم هستن ، منم دوست دارم پا به پاشون بخونم ... ولی چیزی که داره اذیتم میکنه تصور اون روزای سخته و حس اینکه بعضی وقتا فکر میکنم الان کجام ؟ و لحظه ای دچار توهم میشم که وای نکنه هنوزم خونه عفی ام ؟

راستش اون روزا و زخمی که به روحم زده شده هنوز دنبالمه ، به طور مثال هنوزم وقتی تنهایی میخوام صبحانه بخورم ، بی اختیار صبحانه ام رو میچینم توی سینی و میبرم توی اتاقم و روی تختم مشغول صبحانه خوردم میشم ، درست مثل اون زمان که تنها جایی که امنیت داشتم تختم بودم ، هنوزم همینطورم و اصلن دلم نمیخواد برم تی وی تماشا کنم ، انگار ناخواداگاهی در درونم بهم اجازه نمیده و تصور اینو دارم که عفی اینا خونن و من معذبم توی خونه خودم برم سریال تماشا کنم ! واسه همینه که نود درصد اوقاتم روی تختم سپری میشه ....

وحشتناکترین قسمت ماجرا اینه که هنوزم وقتی دوش گرفتنم تموم میشه و میخوام بیام بیرون میترسم الان صداش بیاد که داره فحش میده : بازم حموم رو نشستن !

خلاصه که این حالتا از ذهن بیمار و زخمی من کی میخواد بره بیرون خدا داند ....

از این ترس و وحشتا اونقدر دارم که اگه بخوام اینجا بنویسم فقط سر شما درد میاد !

******

چند وقتیه که فک و فامیل جلوی عفی از کمردردم سوال میپرسن و اینکه چرا اینطوری شدم ! تا من میام دهن باز کنم ، مادرشوهر عفریته شروع میکنه با قیافه ای حق به جانب که ایهاالناس تقصیر خودشه ! من هر چی بهش میگفتم مواظب باش گوش نمیکرد ! از بسکه میرفت مسافرت و گردش و چمدونش رو از اینور به اونور میکشوند ! از بسکه خرید میکنه ... از بسکه میشینه توی ماشین و با مادرش اینا میرن شمال و میان ! از بسکه رانندگی میکنه ....... اصلن رعایت نمیکنه !

با نگاهی که فقط نفرت ازش میباره نگاهش میکنم ! چشماش رو از من میدزده و ادامه میده :

حالا هم حمید خونه رو تمییز میکنه و اشپزی میکنه ! ولی این  بازم رعایت نمیکنه و همش مسافرته !

هیچی نمیگم و سکوت میکنم چون من مثل اون سلیته توان جر و بحث و دعوا و حرف و حدیث ندارم ، توی دلم میگم ای بدبخت پلید هر کی ندونه تو که میدونی کمر من توی خونه تو ناقص شده ، از بس مجبورم میکردی طی و جارو بکشم و حموم توالت بشورم و اشپزخونه رو اب بریزم با برس پهن شم روی زمین و بسابم ....

کاری از دستم بر نمیاد جز سکوت .... فقط به خدا میگم : خدایا خودت حقشو بده

******

یکی از دوستامون یه خونه خارج از شهر خریدن و هفته ای یکی دوشب میرن اونجا و بقیه روزای هفته رو خونه مادرشوهره هستن ... واویلا ا ا ا

چند روز پیشا عجوزه خانم برگشته میگه : حمید ... شما هم همین کارو کنید ! چند شب بیاید اینجا چند شب خونه مامان سپیده !!!!!

خدا به دور ! یعنی واقعن فکر میکنه من حاضرم بیشتر از یه نصفه روز تحملش کنم ؟

خواهرشوهر ادامه میده : اره والا اینطوری مامان هم حوصلش سر نمیره !

عفی دنبالشو میگیره : منکه حوصلم سر نمیره ! واسه خاطر خودشون میگم که خونه دار شن !!!!!  ( اره اروا خیکت )

دلم میخواد جفت پا برم توی فکش ولی فقط سکوت میکنم ! انگار یه سگی داره واق واق میکنه !

حمید یه نگاه به من میکنه و با همون یه نظر میفهمه من در حال حرص خوردنم ، میگه امکانش نیست و بهتره راجع بهش حرف نزنیم ....

مادرش ادامه میده : خوش به حال اون روزا هر روز با هم بودیم ! ( یه جوری با حسرت میگه انگار خونه رو گلستون کرده بود برامون ! )

خواهرشوهر که رگ خواب دادشش رو بلده میگه : مامان نباید تنها باشه ، اگه اینکارو کنید روحیش بهتر میشه ! کمتر فکر و خیال میکنه ......

توی دلم براش یه بیلاخ چاقال میفرستم و میگم : بله دیگه شما هم خسته شدید از بس هر روز میاید کارای مامانتون رو میکنید ! خوب بابا جون یه کارگر بگیرید ... ( یعنی پرفسور ، من میفهمم میخوای من برگردم اینجا که دیگه تو از کار خونه کردن راحت بشی ! مثل اون وقتا با دخترت بیاید بچرید و برید ! خوب یه خری توی خونه هست که کارا رو بکنه دیگه ! )

خواهر شوهر که فک میکنه همه مثل خودش خرن ، یه جوری قضیه رو میخواد ماست مالی کنه ولی فایده ای نداره چون من دیگه به چرندیات و خزعبلاتشون گوش نمیدم و پامیشم میرم دستشویی خیر سرشون !

******

واقعن چقدر احمق تشریف دارن که فکر میکنن میتونن ما رو به اون خونه برگردونن ، نمیدونن زندگی ما و عشقمون و همه  چیزمون نابود شد سر همین دیوونه بازیاشون ، من و حمید ادم گذشته نیستیم که بخوایم همچین انرژی بزاریم و به کابوس طولانی برگردیم ! واقعن اندازه یه نخود هم عقل و شعور ندارن ...

خواهرشوهر که از رفتن و تمیز کردن هر روزه خونه مادرش خسته شده دیگه لب به اعتراض باز کرده :

چند وقت پیشا با شجاعت ( ببین کارد چقدر به استخونش فرو رفته ) جلوی مادرش میگفت که مامان جونشون زده به کله اش و به همه شک داره !  زنگ زده گفته فاطمه تو همه زندگی منو داری نابود و خراب میکنی ....

یادتونه عفریته تا یه چیزی خراب میشد مینداخت گردن من ؟ حالا خواهر شوهر شده همون سپیده خرابکار !

برگشته گفته با صندلی زدی به یخچال و زخمش کردی !!!! گفتم : خدا رو شکر من دیگه اینجا نیستم که بیفته گردن من !!! یادتونه میگفتید سپیده با مشت زده به یخچال ؟ هر چی خراب میشد مینداختید گردن من !

زنک  با طلبکاری و بغض جوری که انگار بهش فحش دادم میگه : نه یادم نیست ! اوا چرا حرف در میاری ؟ من کی به تو از گل نازکتر میگفتم ؟ خوشت میاد الکی حرف دربیاری .........

معنی از گل نازکتر رو هم فهمیدیم !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ساعت 17:32  توسط سپی  | 

 

يه فيلمي ميديم چند وقت پيشا كه يه جمله ش خيلي به دلم نشست  ؛ بازيگر نقش اول به يكي كه قصد موندن و نابودي رو داشت گفت هميشه ثابت شده كه رفتن بهتر از موندنه و إمكان بهبود و يا بهتر شدن شرايط در يك جا موندن نيست و در رفتنه

اين جمله خيلي به دلم نشست و ياد خودم افتادم ! من در منزل مادرشوهرم زندگي راكدي داشتم و سير نزولي رو پيش گرفته بودم اما به محض خروج از اون زندان درهاي جديدي به روم باز شد و من ناخواسته با دنيايي اشنا شدم كه در صورت زندگي در اون خونه نميتونستم تجربه آش كنم و بزرگ شم ،زن بشم و وجودم حداقل باعث افتخار خودم باشه نه باعث تاسفم

  زندگي كردن به ادم ياد ميده كه تو امروزت با ديروز يكي نيست و الانت با لحظه قبلت قابل مقايسه نيست .... به ثانيه نميكشه كه تو دچار تحول ميشي و ذهنيتت در كمتر از چشم بر هم زدني نسبت به أشياء. و ادما عوض ميشه ...  با مشكلاتي رو در رو ميشي كه قبلن فقط توي فيلما ميديدي و يا از بزرگترها ميشنيدي ! 

همه تجربيات زندگي چه خوب و چه بد ، جزئي از روح ما ميشه ، بخشي از شخصيت ما به اين صورت شكل ميگيره و اينطوري ميشه كه ما به معناي واقعي عوض ميشيم

احساس من و شخصيتم طي اين دوسال بعد از طلاقم به شدت تغيير كرده و وقتي ياد خاطراتم ميفتم به شدت افسوس ميخورم كه چرا خيلي زودتر از اون جهنم خودمو خلاص نكردم  ! چرا زودتر از اين خودم رو به چالش نكشوندم تا به اين نقطه كه الانم هستم برسم ؟ چرا اونهمه ظلم رو تحمل ميكردم ؟

البته تمام اینا تجربه و نظر شخصیه منه و قطعن قصد ندارم بگم که حق با منه  

#########

قول داده بودم يه شرحي از اين مدت كه نبودم رو بنويسم 

خوب  راستش هر چي فكر ميكنم ميبينم چيز مهمي برأي گفتن ندارم ، از عفي بگم كه هنوز همونطوريه و به در و دیوار چشم غره میره ... از اینکه تنها شده و اعتراف کرد که الان قدر اون روزای با هم بودن رو میدونه  و يا از پدرشوهر كه هر روز پيرتر ميشه ولي دو دستي دنيا رو چسبيده و سر کیسه رو برای بچه هاش شل نمیکنه ! از خواهر شوهر بگم که الان کیسه بکس مادرشوهر سابق شده و دقیقن همون حرفا و کنایه هایی که به من حواله میشد مستقیم به سمت ایشونه ! راستش حالم به هم میخوره از خانواده همسر سابقم بنویسم ، اونا از یه دونه ارزن هم برام بی ارزشترن 

 ولی میخوام از حميد بگم كه هميشه حامي منه و مثل يه دوست خوب شريك شادي و غممه .....   مهربون و سخاوتمندانه کنارمه و صد البته زندگی شخصی خودش رو داره

 جریان زندگي من طي اين چند ماه خيلي شكلش عوض شده البته فقط از نظر خودم و با عرض معذرت همه چي رو هم نميشه اينجا گقت چون از فرهنگ هاي مختلفي ميان اينجا و ميرن و بدبختانه مردم ما بلد نيستن به كار ديگران فضولي نكنن و فقط از دور شاهد جريان زندگي كسي باشن كه سبك زندگيش از نظر اونا عجيبه ! 

خوب بدبختانه ما در بین مردم و با اونها زندگی میکنیم و باید برای ارامش خودمونم که شده سکوت کنیم 

*******

راستش یه جای دیگه رو درست کرده بودم که  بی پرواتر و بدون ترس از ف ی لتر شدن اونجا بنویسم ولی حقیقتش نتونستم از این خونه و از شماها دل بکنم ....

نمیدونم و نمیتونم  بگم که به طور حتم سبک نوشتم چه طوری میشه ، ایا از عفی مینویسم ؟ بله قطعن مینویسم چون هر چند وقت یه بار میبینمش ولی اون چیزی که توی فکرمه یه سبک جدیده چون به شدت عوض شدم ! 

ولی دلم میخواد بنویسم و بنویسم و با شما دوستای عزیزم که منو دوست دارید حرف بزنم

عاشقتونم و مثل همیشه به داشتنون افتخار میکنم


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:32  توسط سپی  | 


اول از همه بأيد بگم كه روي ابرام از داشتن اينهمه دوست خوب و عزيز، دوستتون دارم و  بايد اعتراف كنم خجالت زدم از اينهمه كامنت و لطفي كه به من داريد ، قول ميدم محبتاتون رو جبران كنم عشقولاي من .....

دوستاي عزيزم من دوباره تصميم گرفتم بنويسم حتي اگر شده چند خط پس به عشق شما عزيزا و دل خودم دوباره اين وبلاگ رو اپ ميكنيم .

دوستان عزيزي كه رمز نوشته هاي قبلي رو ميخوان از امروز شانزده دي لطفن به ايميل من كه سمت چپ صفحست ايميل بزنن و برام فقط بنويسد درخواست رمز ، تا اخر اين هفته تمامي ايميلها رو جواب ميدم ....

دوستان عزيزم اين وبلاگ يه جور خاطره نويسي برأي من محسوب ميشه نه جايي براي وصيت و نصيحت پس خواهش ميكنم براي بار اخر از اون دسته از عزيزاني كه سوالي دارن و يا از روي محبت و هر چيز ديگه نگران من هستن ، فقط و فقط خواننده باشيد ، چون نه تنها به اين قبيل كامنتا جواب نميدم بلكه تاييد هم نميكنمشون 

دوستتون دارم و بينهايت خوشحالم كه به اغوش پر از مهربونيتون برگشتم

بر ميگردم با پستي كه مربوط به اتفاقات اين چند ماه بوده


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 12:26  توسط سپی  |